ارسالکننده : معصومه سادات مخبر در : 6/5/89 4:39 صبح
سلام . خوشحالم که امروز وقت کردم برای شما چیزهایی بنویسم .

من امسال به کلاس دوم می روم .
خواهران من ، یعنی یکی شون ، یک کتابی را به نام قصه های مجید می خواند . کتاب را تا نصفه خوانده و من حالا که با سواد شده ام شروع کرده ام به خواندن کتاب قصه های مجید . شاید سالها طول بکشد تا آن داستان تمام شود . حالا یک یادگاری قشنگ براتون می نویسم :
ما گلهای خندانیم ، فرزندان ایرانیم
ما سرزمین خود را ، مانند جان می دانیم
ما باید دانا باشیم ، هوشیار و بینا باشیم
از بهر حفظ ایران ، باید توانا باشیم
آزاد باش ای ایران ، آباد باش ای ایران
از ما فرزندان خود ، دلشاد باش ای ایران
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : معصومه سادات مخبر در : 7/8/88 10:15 عصر
سلام 
بالاخره به این فکر افتادم که وبلاگم رو به روز کنم . 
امسال رفتم کلاس اول دبستان و حسابی سرم شلوغه
. توی مدرسه قرآن هم حفظ می کنیم برای همین هم خیلی وقت ندارم
.
من دوست داشتم که تو حیاط مدرسه مون تاب و سرسره هم داشته باشیم اما نداریم
. من هر وقت از مدرسه به خانه می آیم خوابم می گیرد و می خوابم
.
من دعا را دوست دارم ، خیلی ! 
مادر و پدرم را هم که همیشه همیار من هستند دوست دارم .
من همیشه به یادتون هستم .
فعلا خداحافظ .
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : معصومه سادات مخبر در : 15/12/87 2:54 عصر
اول حرفامو با یک سوره از قرآن شروع می کنم :
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصحَْابِ الْفِیلِ(1) أَ لَمْ یجَْعَلْ کَیْدَهُمْ فىِ تَضْلِیلٍ(2) وَ أَرْسَلَ عَلَیهِْمْ طَیرًْا أَبَابِیلَ(3) تَرْمِیهِم بحِِجَارَةٍ مِّن سِجِّیلٍ(4) فجََعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَّأْکُولِ (5)
سلام به همهتون .ببخشید که یک مدتی هست که وبلاگم رو به روز نمی کنم . آخه امسال پیش دبستانی هستم و سرم شلوغ شده . اسم معلم ما خانم مریم فقیهی است . من خانم معلممون را خیلی دوست دارم اما بچه ها سر کلاس انقدر ایشونو اذیت می کنند ، با هم دعوا می کنند و خیلی کارای بد دیگه که باعث میشن خانممون ناراحت بشه . البته ایشون جیغ نمی کشه و داد هم نمی زنه فقط یک دعوای ساده می کنه .
این بچه ها نمیدونند که میتونند به جای دعوا کردن کاردستی های قشنگ بسازند مثل دوربین ، انگشتر ، النگو ، گردنبند ، گوشواره و ...
من از مدرسه که میام خیلی خوشحالم ولی بعضی موقع ها به ما جایزه نمی دن . من الان توی کتاب قرآنم 11 تا برچسب تشویق دارم . چند تا سوره هم خانممون بهم یاد داده که اسمشونو براتون می گم : مسد ، کوثر ، اخلاص ، ناس ، حمد ، فلق .
اسم دوستام هم هانیه ، زهرا واعظی ، زهرا رمضانی ، سعیده حاج صادقیان ، زینب خانجانی ، مبینا سعیدی ، مبینا عبائی ، مبینا جنگلی ، مبینا پاک سرشت ( بچه های بی ادب بهش میگن زرشک ) است .
بقیه حرفامم بعدا بهتون می گم .
خداحافظ بچه ها، گلهای روی زمین .
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : معصومه سادات مخبر در : 27/8/87 5:2 عصر
یکی بود یکی نبود
غیر از خدا هیچکس نبود
زیر گنبد کبود نون و پنیر و پسته بود
یک روزی از روزهای قدیم امروز بود که من رفتم پیش دبستانی
. اینقدر مدرسه کیف می ده که نگو
. یک روز سر کلاس نمی دونم چرا مثل تلمبه ترکیدیم ، یعنی از خنده ترکیدیم .
امروز سر کلاس گل بازی کردیم
و درس خوندیم و درس گرفتیم
. امروز خانوم از من درس پرسید و من همه رو بلد بودم . ما به جای این که بریم توی حیاط زنگ تفریح توی کلاس بازی میکنیم .
اگه شبا زود بخوابم صبح خوب بیدار می شم اما اگه نخوابم بد اخلاق میشم .
شماها هم شبها زود بخوابید .
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : معصومه سادات مخبر در : 11/2/87 1:47 عصر
سلام
من حال دارم بنویسم اما بازی ها گرفتارمان کرده اند . در وبلاگم فقط به خاطر شما می نویسم که یک کم حوصله داشتم .
من چون همه بازیها را انجام می دم اصلا وقت ندارم وبلاگ بنویسم . این فاطمه سادات هم الآن بیچاره مدرسه است . از آن مهمتر این که من خیلی مشخ می نویسم . البته من مشخام هیچی نیست همینجوری الکیه .
این تلوزیونو خاموش کنین دیگه ! من حواسم بهش می افته نمی تونم بنویسم .
من خیلی از مشخ نوشتن خوشم میاد . دلم می خواد پس فردا هیچی نباشد ، فقط من باشم و مخش باشه .
آن چیز که خیلی ازش خوشم میاد خیلی قشنگ هست و خیل بو می دود ، بوهای خوشبو ! اگه گفتی چیه زینب سادات ؟ ... گُله دیگه .
حالا دیگه بسه . بریم سراغ بازی .

کلمات کلیدی :